
نمایش فیلم"چنگالی برای یک کاسه سوپ"آخرین ساخته امیراطهر سهیلی
زمان:چهارشنبه25/2/87-ساعت11:30
مکان:دانشگاه فردوسی-آمفی تئاتر دانشکده مهندسی
نمایش فیلم کوتاه

نمایش فیلم"چنگالی برای یک کاسه سوپ"آخرین ساخته امیراطهر سهیلی
زمان:چهارشنبه25/2/87-ساعت11:30
مکان:دانشگاه فردوسی-آمفی تئاتر دانشکده مهندسی
آسيب شناسي جشنواره هاي فيلم كوتاه
| مسؤولان، سينماي كوتاه را دوست ندارند! | |
|
|
:: نوع مطلب :
:: نوشته شده توسط : امير اطهر سهیلی در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387
جشنواره فیلم کوتاه
دوستانی که در زمینه فیلم کوتاه فعالیت میکنند حتماْ به این وبلاگ سری بزنند...

:: نوع مطلب :
:: نوشته شده توسط : امير اطهر سهیلی در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386
گزارش مراسم اسکار 2008
یکشنبه طلایی!!!
امیر اطهر سهیلی
شاید با یک نگاه خوشبینانه مراسم اسکار امسال را برای آکادمی بتوان جهشی به جلو در نظر گرفت، رقابتی که حتی تا اعلام برنده ها نیز نمی توانستیم به طور قطعی در باب ان نظر دهیم. هر چند اجرای برنامه از همان ابتدا زیر سوال بود و اعتصاب فیلمنامه نویسان و پس از آن پیش بینی هوای بارانی در روز اجرای مراسم برای مسئولین اسکار درد سر زیادی ایجاد کرده بود اما این همه از شکوه مراسم نکاست.
امسال مراسم فرش قرمز بدليل بارش باران و وزش باد در فضايی سر پوشده برگزار شد. در مورد اعتصاب فیلمنامه نویسان نیز مجری برنامه در ابتدای مراسم بدان اشاره نمود که بالاخره به سرانجام خود نزديک شده و امکان برگزاری مراسم اسکار را فراهم کرده است. جان استيوارت، کمدين آمريکايی مجری برنامه امسال بود او که اغلب به شوخی های سياسيش معروف است در ابتدای مراسم ضمن اشاره به طولانی شدن جنگ عراق و نزدیکی به انتخابات آمریکا و همچنین نامزدهای این دوره گفت هر بار ما يک رئيس جمهور زن يا سياه پوست در سينما داشتيم، زمانی بوده که موجودات فضايی به زمين حمله کرده بودند.
مراسم اسکار امسال که در بعد از ظهر یکشنبه کلید خورده بود با انتخاب « پیرمردها وطن ندارند » به عنوان بهترین فیلم به کار خود پایان داد و در این رقابت فیلم جوئل و اتان کویین با دریافت جوایز بهترین کارگردانی ، بهترین فیلمنامه اقتباسی ، بهترین فیلمو بهترین بازیگری مکمل توانست بیشترین جوایز را از آکادمی دریافت نماید و در بقیه زمینه ها آکادمی تنها جوایز را بین فیلمهای دیگر پخش نمود.
« ما ... اوممممممممم.... فقط تشکر میکنیم...» این تنها جمله ای بود که اتان کوئن هنگام دریافت جایزه بهترین فیلمنامه اقتباسی با بیانی فوق العاده بر زبان آورد، اتان تنها 6 کلمه گفت اما از لهجه ای استفاده نمود که بیشتر حاضران را به خنده وا میداشت. 6 کلمه تاثیر گذار ، که اتان بعد از مراسم ادای آنها را عمدی و به این دلیل خواند که نشان دهد فیلمنامه نویسی تنها هنر دیالوگ نویسی نیست . وقتی شما یک صحنه را به طور شایسته ای خلق کنید ، کلمات دیگر به خودی خود هائز اهمیت نیستند و این لحظات هستند که باقی خواهند ماند. هنگام دریافت جایزه بهترین کارگردانی نیز اتان حرف خاصی نزد:«من چیزی ندارم که به گفته قبلی ام اضافه کنم. متشکرم» همین و ترییبون را به برادر بزرگترش سپرد و جوئل ادامه داد:«من و برادرم از کودکی داستانهایی را با دوربین خلق میکردیم . در اواخر دهه 60 وقتی اتان 11 سال بیشتر نداشت چمدانمان را بستیم و با یک دوربین سوپر 8 به فرودگاه بین المللی میناپولیس رفتیمو در آنجا فیلمی به نام «هنری کسینگر، مردی که میرود» را ساختیم. یک فیلم که من فقط اینگونه توصیفش میکنم : صادقانه بود. فیلمهایی که امروز شما میبینید تفاوتی با آنچه پیش از این داشتیم ندارند . خیلی آدمها هستند که ما باید از آنها تشکر کنیم ، راستش الان که این جایزه در دست من است خیلی هیجان زده هستم و فقط میتونم از کسانی تشکر کنیم که اجازه دادند تا در این بازی کودکانه ما هم شرکت کنیم. خوب ، خیلی متشکرم.»
برادران کوئن پیش از این برای فیلمنامه «اوه برادر کجایی» نیز نامزد اسکار شده بودند و برای فیلمنامه «فارگو » این جایزه را یک بار ربوده بودند . همچنین فیلم فارگو در سال 1996 نامزد بهترین فیلم هم شده بود. در بخش بهترین فیلم هم زمانی که نام فیلم«پیرمردها وطن ندارند» خوانده شد اسکات رادین که پیش از این برای فیلم ساعتها نیز نامزد همین جایزه شده بود به روی سن رفت و از تمامی عوامل فیلم مخصوصاً برادران کوئن تشکر نمود. در این میان صحبتهای خاویر باردم که برای ایفای نقش در این فیلم توانسته بود جایزه بهترین بازیگر مرد مکمل را از آن خود کند نیز قابل توجه است.
«این یک افتخار بزرگ است که من اسکار را در دست دارم . خوب من الان دارمش و باید زودو تند حرفهام رو بزنم . از برادران کوئن تشکر میکنم که آنقدر احمق بودند که فکر کنند من میتونم از عهده این نقش بربیام ویکی از سنگین ترین بارهای عالم را گذاشتن رو سر من ...» خاویر باردم از بازیهای خودش در این فیلم نیز تقدیر نمود و در انتها به زبان اسپانیایی مراتب ارادت خود را به مادرش ابراز داشت. جالب توجه است که باردم نخستین بازیگر اسپانیایی میباشد که توانسته جایزه اسکار را به کشورش ببرد.
اما« دیابلو کودی » نویسنده فیلمنامه جونو نیز توانست در این رقابت جایزه بهترین فیلمنامه اورژینال را از آن خود کند . کودی که این نخستین حضورش در مراسم آکادمی محسوب میشد جایزه اش را به تمامی نویسندگانی تقدیم کرد که زندگی شان را وقف شغلشان نموده اند و افزود:«من واقعاً نمی دانم چه اتفاقی افتاده است. از همه نویسنده ها تشکر میکنم، مخصوصاً از تمام نامزدهای این دوره که همیشه آرزو داشتم به جای آنها بودم و هر روز از آنها نکاتی را آموخته ام.» کودی سپس از مسئولین برگزاری آکادمی و مسئولین کمپانی فاکس قدردانی کرد و سپس در قدردانی از کارگردان فیلم «جونو» چنین گفت:«من میخوام که از جیسون ریت من تشکر کنم ، کسی که من احساس میکردم یک نفر از اعضای خانواده ام شده است و واقعاً مقهور هیبت او به عنوان یک فیلمساز شده بودم.»
با اینکه بزرگترین نامزدهای اسکار امسال فیلمهای منحصر به فرد امریکایی بودند (فیلمهایی نظیر « پیرمردها وطن ندارند »، «خون به پا میشود» «مایکل کلایتون» و حتی «جونو») اما این اروپایی ها بودند که بعد از ظهر طلایی هالیوود را تسخیر کردند ؛ بازیگر انگلیسی داتیل دی لوئیس برای خون به پا میشود ، بازیگر فرانسوی ماریون کوتیارد برای فیلم « زندگی به رنگ گل سرخ » و بازیگر اسپانیایی خاویر باردم برای فیلم پیرمردها وطن ندارند. دی لوئیس به گفته منتقدین از تبار جان هیوستن است و بازیگری به حساب می آید با قدرتهای استثنایی. او پیش از این برای گانگسترهای نیویورکی و به نام پدر نیز نامزد این جایزه شده و در سال 1989 برای فیلم «پای چپ من» یکبار این جایزه را از آن خود کرده بود. دی لوییس در فیلم «خون به پا میشود» نقش سرمایه داری ظالم را ایفا میکند که برای رسیدن به قدرت و ثروت دست به همه کاری میزند. دی لوئیس در هنگام دریافت جایزه به مجسمه طلایی اسکار اشاره کرد و ان را نشان سلحشوری خود دانست او سپس با بیانی آغشته به طنز از اعضای آکادمی و خانواده اش (که لیست طولانی ای هم داشتند) قدردانی نمود.
دیگر بازیگر غیر آمریکایی موفق در جشنواره امسال ماریون کوتیارد برای فیلم « زندگی به رنگ گل سرخ » بود که توانست جایزه بهترین بازیگر نقش اول زن را از آن خود کند. ماریون کوتیارد موفق شد با اولین حضور خودش در مراسم اسکار رقبای حرفه ای و سر سختی چون کیت بلانچت ، جولی کریستی و لورا لینی را کنار زده و یکی از مهمترین جوایز سینمایی سال را با خود به خانه ببرد. ماریون کوتیارد در پشت تریبون با شوق و ذوقی عجیب از اعضای اکادمی و کارگردان فیلم تقدیر کرد و در حالی که به گفته خودش لال شده بود جمله «شما زندگی مرا تکان دادید »را چند بار و به تناوب تکرار کرد جالب اینجاست که ماریون کوتیارد پس از مراسم در خواست کرد جمله ای را که در بالای سن فراموش کرده است از طریق شبکه های خبری پخش کند: «هیلدا ، برینا ، مارا ، لورانت ، باستین ، دوستتان دارم!»
تیلدا سوینتون هم داستانی شبیه ماریون کوتیارد داشت ، او نیز در میان رقبای سر سخت خود به پا خواست به روی سن رفت مجسمه اسکار را در دستانش گرفت و در حالی که دست و پایش را گم کرده بود گفت: «تولدتون مبارک آقا! من هم نماینده آمریکایی هایی هستم که همیشه آرزوی این مجسمه را دارند. بله دقیقا همین مجسمه ، با همین سر و با همین ته. » سپس تیلدا اسکار خود را به کسی تقدیم کرد که باعث عزیمت او به آمریکا و حضورش در این فیلم شده است . او سپس در باره عوامل فیلم مایکل کلایتون افزود:«و همچنین تشکر میکنم از سیدنی پولاک و جورج کلونی، میدونید این دو نفر خیلی به هنر آرینی من کمک کردند و فکر میکنم نقش اونها در این که این جایزه الان در دستان من است بیش از خود من بود.»
اما در شبی که بزرگان سینما جهان و عظیمترین فیلمهای سال سینما منتظر داوری آکادمی نشسته اند ، اهدای نخستین جایزه به موش کوچولوی آشپز حیرت انگیز بود. «راتاتوی» مسلماً شانس اول جایزه بهترین فیلم انیمیشن محسوب میشد و این قسمت تنها بخشی در اسکار امسال بود که رقابت کمتری در آن حس میشد.
براد بیرد که پیش از این با انیمیشن «باورنکردنیها » توانسته بود در این بخش جایزه بهترین فیلم انیمیشن را از آن خود کند اینبار افتخار خود را با یک داستان منحصر به فرد تکرار کرد. براد بیرد در هنگام دریافت جایزه گفت:«فکر میکنم باید پرواز کنم. من از اعضای آکادمی تشکر میکنم و همچنین میخواهم از مشاور دوران تحصیلم تشکر کنم که زمانی با من ملاقات داشت و از من پرسید «برای زندگی آینده ات چه برنامه ای داری» و من گفتم که میخواهم فیلم بسازم و او گفت «چه برنامه دیگری برای زندگی ات ریخته ای؟» و من گفتم ساختن فیلم و او پرسید که اگر نتوانستم فیلم بسازم چه میکنم و من گفتم سعی میکنم تا بتوانم. مشاور چرسید اگر سینما وجود نداشت و من گفتم «خوب اون موقع من اختراعش میکردم.» » .
اما در حقیقت نخستين اسکار به بهترين طراحی لباس اعطا شدو الکساندرا بايرن، طراح لباس اليزابت، عصر طلايی برای گرفتن آن به روی سن آمد
سپس جورج کلونی بر روی صحنه رفت و به مناسبت هشتادمين اسکار بخشهايی از لحظات جالب دوره های پيش به نمايش درآمد. که از لحظات به یاد ماندنی این دوره از مسابقات بود.
در بخش گريم نیز جایزه به فيلم فرانسوی زندگی به رنگ گل سرخ رسيد. پس از این بخش دووين جانسون، ، برنده بهترين جلوه های ويژه تصويری را اعلام کرد که فیلم «قطب نمای طلايی » برنده اين جايزه گردید و پس از آن کيت بلانشت که امسال در هر دو بخش بازيگری نامزد است برای معرفی بهترین کارگردانی هنری به روی سن آمد و از درون پاکت نام سوئينی تاد را به عنوان برگزیده این بخش بیرون کشید.
در بخش بهترين فيلم کوتاه نیز فيلم فرانسوی موتزارت جيب برها توانست اسکار را از آن خود نماید و پس از آن طی صحنه ای فوق العاده و حیرت انگیز شخصيت کارتونی فيلم Bee Movies پس از خواندن نام نامزدهای بخش بهترين فيلم انيميشن کوتاه، فيلم پيتر و گرگ را به عنوان برنده اين بخش اعلام نمود.
در بخش جلوه های صوتی نیز فيلم اولتيماتوم بورن توانست مجسمه اسکار را از آن خود نماید این فیلم توانست جایزه بهترین تدوین را نیز برباید که آنرا رنه زلوگر بازیگر توانای هالیوود به کريستوفر راوز داد .
اهدای اسکار یک عمر فعالیت هنری نیز که یکی از بهترین قسمتهای دیدنی مراسم امسال بود و به اعتقاد منتقدینی نظیر راجر ابرت:«تنها بخش قابل تامل اسکار امسال به شمار میرفت!» توسط نيکول کيدمن به رابرت بويل اعطاء شد. اين طراح صحنه 98 ساله نزديک به 100فيلم از جمله فيملهای چون شمال از شمالغربی و ويولون زن روی بام را به عنوان طراح صحنه در کارنامه اش دارد.
در بخش بهترین ترانه فیلم جان تراوالتا جايزه را به فيلم Once داد و بلافاصله پس از آن کامرون دياز اسکار بهترين فيلمبرداری را به رابرت السويت، فيلمبردار خونی به پا میشود اهدا کرد و پس از این بخش از هنرمندانی که در سال گذشته دار فانی را وداع گفتند یاد شد هنرمندانی نظیر اينگمار برگمن، دبرا کار، ميکل آنجلو آنتونيونی و هيت لجر . در بخش موسیقی متن هم جایزه به فیلم کفاره رسید.
در بخش فیلم مستند نیز تام هنکس جایزه را به فيلم « تاکسی بسوی تاريکی » داد و در بخش فیلم کوتاه مستند چهار سرباز آمريکايی در عراق از طريق تلويزيون نام نامزدهای بهترين مستند کوتاه را خواندند که جايزه به فيلم Freeheld رسيد.
در بخش فیلم خارجی که متاسفانه بازهم ایران به خاطر انتخاب ضعیف خانه سینما از رقابت در آن باز ماند فیلم «متقلبان» ساخته استیون روزویتسکی از کشور اتریش جایزه را از آن خود کرد و بدین ترتیب دومین فیلمی که از اتریش در جشنواره اسکار شانس حضور داشت این جایزه را به خانه برد. پیش از این در سال 1986 اتریش با فیلم «38» نامزد دریافت بهترین فیلم خارجی در جشنواره اسکار شده بود . استیون روزویتسکی در هنگام دریافت جایزه از فیلمسازان اتریشی مقیم هالیوود تقدیر و تشکر نمود و گفت:« فیلمسازان اتریشیی زیادی در هالیوود حضور دارند ، بیاد بیاورید فیلمسازانی نظیر بیلی وایلدر ، فرد زینه مان و اوتو پرمینگر را که اغلبشان به خاطر نازی از این کشور گریختند ، پس کاملا به جاست که نخستین فیلمی که از اتریش جایزه اسکار را میگیرد درباره جنایات نازی باشد . »
:: نوع مطلب :
:: نوشته شده توسط : امير اطهر سهیلی در دوشنبه ششم اسفند 1386
براي برگشتن به هنر كلاسيك، زمان نداريم
مصاحبه با مصطفی قطبی
عکاس سینما و تئاتر

مصاحبه را که واقعا خواندنی ست در این لینک از دست ندهید
http://www.qudsdaily.com/archive/1386/html/12/1386-12-05/page56.html#0
:: نوع مطلب :
:: نوشته شده توسط : امير اطهر سهیلی در یکشنبه پنجم اسفند 1386
پول بليت سنتوري را به اين حساب واريز كنيد
شماره حساب : 0116407795 (بانك تجارت شعبه چهارراه پارك كد032 ) به نام فرامرز فرازمند و داریوش مهرجویی
حمايت مردمي از سنتوري
فاجعه قاچاق «سنتوري» آخرين ساخته داريوش مهرجويي همچنان نقل محافل است و واكنش تند سينماگران را در پي دارد. روز گذشته ايدهاي در گروه «ادب و هنر» اعتماد ملي شكل گرفت مبني بر اينكه هركس طي روزهاي اخير سيدي يا DVD «سنتوري» را به شكل غيرقانوني خريداري كرده، مبلغي به حساب تهيهكننده اين فيلم واريز كند. يادمان هست كه كارگردان اين فيلم و موكلش اعلام كرده بودند خريدن اين سيدي شرعا حرام است. همچنين طي ماههاي گذشته بسياري از سينماگران، فعالان و مسوولان فرهنگي اين كار را تقبيح كرده و آن را بهمثابه نوعي «سرقت» دانسته بودند. از اين رو خريداران سيدي «سنتوري» كه به واسطه همين سيدي اين فيلم را ديدهاند براي آنكه در «سرقت» و «قاچاق» سهيم نباشند ميتوانند بهاي بليت آن را به شماره حساب مشترك تهيهكننده و كارگردان فيلم واريز كنند. اين ايده روز گذشته ابتدا با داريوش مهرجويي (كارگردان «سنتوري») و در ادامه با فرامرز فرازمند (تهيهكننده آن) در ميان گذاشته شد. مهرجويي و فرازمند، هم از اين ايده استقبال كردند و هم نگران بودند. استقبال آنها از اين جهت بود كه معتقد بودند اين حركت باعث وحدت سينماگران ميشود، اما نگرانيشان از آن بابت بود كه ميگفتند مبادا طرح اين ايده به معناي «محتاج بودن» آنها تلقي شود. نهايتا هر دو ضمن موافقت با اين ايده، اعلام كردند كه عوايد احتمالي آن صرف امور خيريه خواهد شد. مهرجويي در اين باره به اعتماد ملي گفت: «من شخصا با اين ايده موافقم. ژست قشنگي است و يك نوع وحدت و همدلي را ميرساند. ما ميتوانيم شماره حسابمان را اعلام كنيم، ولي اميدوارم مردم عزيز در جريان باشند كه ما محتاج نيستيم و هرچه به حسابمان واريز شود، صرف امور خيريه ميشود.» فرازمند هم كه قاچاق سيدي «سنتوري» را «ضربه به سينماي ايران» ميدانست، گفت: «اينجا مساله پول در ميان نيست. ما بايد به ضربه روحي فكر كنيم كه به مهرجويي و بقيه عوامل فيلم وارد شده است. بحث من اين است كه ميگويم اگر قرار بود سنتوري اكران نشود، چرا پروانه ساخت داديد؟!» او همچنين درباره ايده گروه «ادب و هنر» اعتماد ملي اضافه كرد: «من قبلا هم گفته بودم كه اگر «سنتوري» فروش داشت 50 درصد آن را صرف امور خيريه ميكنم. حتي ميتوان صرف كمك به زحمتكشان و فعالان عرصه سينما كرد كه نيازمند ياري هستند. به هر حال شخصا با اين ايده موافقم و اعلام ميكنم كه عوايد احتمالي اين طرح را صرف امور خيريه ميكنيم.» فرازمند در ادامه به درخواست خبرنگار اعتماد ملي، حساب مشترك خود و مهرجويي را اعلام كرد. اين حساب مشترك به نام «داريوش مهرجويي و فرامرز فرازمند» و از اين قرار است: 0116407795 (بانك تجارت شعبه چهارراه پارك كد 032).
همانطور كه كارگردان «سنتوري» گفته، اين طرح ميتواند قبل از هر چيز به همدلي و وفاق در سينما خصوصا سينماي فرهنگي و مستقل بينجامد؛ شايد مبلغ 1000 يا 1500 تومان بهاي يك بليت كه از سوي خريداران اين سيدي يا بينندگان آن به حساب تهيهكننده و كارگردان آن واريز ميشود، مبلغ چنداني نباشد و همگان، حتي آنهايي كه اين سيدي را نخريدهاند، مايل به همراهي با اين طرح باشند، اما بايد بدانيم كه عوايد اين حركت بيش از هر چيز به ثبات سينماي مستقل كمك كرده و ضربهاي كه به اين سينما خورده را جبران ميكند. تاكيد ميشود همانطور كه كارگردان و تهيهكننده «سنتوري» متذكر شدهاند اين حركت براي كمك مالي به آنها نيست؛ بلكه هدف از آن، يادآوري پديده زشت «قاچاق» است.
:: نوع مطلب :
:: نوشته شده توسط : امير اطهر سهیلی در چهارشنبه یکم اسفند 1386
سنتوری و حماقت دولت احمدی نژاد
:: نوع مطلب :
:: نوشته شده توسط : امير اطهر سهیلی در جمعه بیست و ششم بهمن 1386
برای مرگ تئاتر در ایران
جلوی تئاتر شهر نشسته بودم و فرصتی را که تا آغاز اجرای بعدی داشتم گذاشتم تا یک لیوان چای بنوشم. میز کنارم سه مرد و یک زن تئاتری را که دیده بودند به نقد نشسته بودند . از صحبتهایشان بر می آمد که ژورنالیست هستند.نظراتشان منفی بود ، جشنواره به دلشان ننشسته بود؛ زن لیوان چایش را بالا برد ، قند را مزه مزه کرد و زیر لب سوالی پرسید:« تئاترها که چنگی به دل نمی زد کسی فیلمهای جشنواره فیلم رو دیده ؟» چای ام تمام شد ، لیوان یک بار مصرف را در دستانم مچاله کردم ، بلند شدم به سمت میز ژورنالیستها رفتم ، لیوان چاله شده را در سطل زباله کنار میزشان انداختم ، نیش خندی زدم و گفتم:«به همین جشنواره تئاتر بچسبید که جشنواره فیلم به شدت بدتر است » داشتم میرفتم که یکی از مرده پرسید:«یعنی جشنواره فیلم بد بود . » بر گشتم و تنها یک جمله گفتم «افتضاح بود آقا»
دو روز اول جشنواره فیلم هیچ سیانسی را از دست ندادم ، همه فیلمها را میدیدم و شب خست و با کلی احساس ترحم نسبت به سینمای نابود شده مان به خانه بر میگشتم. شب دوم با خودم گفتم چیزی پیدا نمیکنی ، بهتر است قید جشنواره ها را بزنی . در کمال نا امیدی روز سوم را با « افرا یا روز می گذرد» آغاز کردم. افرا من را از سمت و سوی جشنواره فیلم به جشنواره تئاتر کشانید، جشنواره تئاتر هر چند شروع کوبنده ای نداشت اما در میان سالنهای رنگارنگ شاهکارهایی هم مهجور بودند که باید دیده می شدند. « افرا یا روز می گذرد» به من انرژی داد ، از فرم جدید و جذاب «لمنوس » و «نوک زبان » لذت بردم . داستان ساده و کارگردانی خاص «درس » و «سودالایادی» مرا مجذوب خود کرد. و این همه دلیل میشد تا از سینماهای متروک شده تهران به سمت سالنهای تئاتر شهر متمرکز شوم. امسال فیلمها عین هم بودند و شبیه پارسالیها ، داستان عوض نشده بود نگاه راوی تغییر یافته بود و این برای سینما یعنی تبدیل شدن به مرداب . اما اینجا نمایش هنوز پویا ست ، هنوز بیضایی هست برای باز کردن یخ سالنهای نمایش و هنوز صدای گامهای سمندریان در دالانهای تئاتر شهر به گوش میرسد. غریب پور هرچند عروسکهایش را کنار گذاشته است ، اما نفسش برای سالنهای جدا افتاده از تئاتر شهر حکمی مسیحایی دارد. جشنواره امسال بزرگان زیادی را در خود نگاه داشته است و این بی انصافی ست که نگاهمان را با تماشای چند کار ضعیف نسبت به کل جشنواره منفی کنیم . قبول دارم امیر دژاکام با «امپراطور و آنجلا» آنگونه که میبایست نبود ، نمایشنامه اش که کپی دست چندم «آنتیگونه در نیویورک» محسوب میشد مخاطبین امیدوارش را نا امید کرده بود و پس رفتی به عقب قلمداد می شد ، همانند مسافر آستانه که تابوی تئاتر مذهبی خود را با ضعفهای کودکانه «در قاب ماه» شکست و همانند مسعود دلخواه که با«طوبی» هیچ حرف تازه ای را برای گفتن نداشت. طوبی با اینکه داستان تازه و فرم های جذابی داشت و گونه ای استفاده بدیع از فرم را به تصویر کشیده بود ، در حقیقت حرفی برای گفتن نداشت و مخاطب در انتها به این گمان می ماند که این تئاتر در نکوهش استعمال مواد مخدر است یا در تبلیغ استفاده از آن. « در قاب ماه » نیز هرچند تاثیر گذاری های فرمی و رد پای مسافر آستانه را بر خود داشت اما تلاش کارگردان در رسیدن به گونه ای شبیه خوانی دراماتیزه شده برای اجرا بر روی سن کاملاً به شکست انجامیده بود
اما جشنواره آثار خوب زیادی را هم به خود دید. «راشومون » که خیلی ها حسرت دیدنش را داشتند و فرم خاص ش دهان به دهان بین علاقه مندان به تئاتر می چرخید ، تئاتری با یک تماشاگر. بداعت تازه ای که توسط هنرمندان سوئیسی اجرا میشد و یا وجود بیش از 10 اجرا در روز کمتر کسی بود که آنرا دیده باشد و در بابش قلم زده باشد.
کار محمد حاتمی هم واقعاً خوب بود، اثر «حمید پور آذری » هم و کلی نمایشهای خوب دیگری که بحث دربابشان ممکن است به درازا بکشد . پس در اینجا بحث را مختصر میکنیم به چند ی از تئاترهای برتر بیست و ششمین جشنواره بین المللی تئاتر فجر که بیش از بقیه درخشیدند و رضایت مخاطبین را به دنبال داشتند.

* افرا یا روز می گذرد
بیضایی بیش از این که سینماگر بزرگی باشد ، یک اسطوره در تئاتر ایران بشمار میرود .او یکی از بزرگترین کارگردانهایی ست که هم فضای روی سن و هم فضای روبروی سن (تماشاگران ) را بخوبی میشناسد و در قصه گویی و انتخاب نوع روایت نظیر ندارد.
« افرا یا روز می گذرد» آخرین اثر این شاعر سن و میزانسن پس از بایدها و نبایدها و پیچ و خمهای فراوان بالاخره با آغاز کوران و سرمای بی سابقه تهران در تالار وحدت به اجرا در آمد و به گفته تیتر نشریات هنری یخ تئاتر ایران را باز کرد. « افرا یا روز می گذرد» حرکت تازه ای از بیضایی به حساب می آید ، او اینبار به سراغ کلیشه های روایت و فرمهای ارسطویی نرفته که با تمام آگاهی اش از تئاتر روز و نمایش مدرن جهان ، فرمی تازه را پرده برداری کرده که شاید برای تماشاگر و مخاطب بهت آغازین و سیلی ابتدایی اثر به شمار آید. « افرا یا روز می گذرد» ترکیبی ست از مونولوگ نامه هایی که روایتی خطی داستان انها را به یکدیگر متصل مینماید . این گونه روایت در حقیقت ریشه در تعزیه خوانی دارد. قسمت هایی از نمایش و نحوه ی حضور بازیگران در صحنه همگی تاثیر پذیری بیضایی از تعزیه خوانی و استفاده ی هنر مندانه ی وی از اصول تعزیه را نمایش میدهد. نوع روایت بیضایی از بین بردن کنش و واکنش های عینی شخصیت های نمایش و قرار دادن کاراکترها در یک روایت تاریخی از پیش تعریف شده ، این نوع روایت در ترکیب با مونولوگهایی که نوعیتشان مشخص گردید فضایی شبیه تئاتر سنتی و تعزیه خوانی را پدیدار میسازد .
مونو لوگها در « افرا یا روز می گذرد» از همان ابتدا با بازیسازی هایی در بک گراند کامل می گردند و این بازی سازی ها هستند که به گونه ای زیرکانه ریتم نمایش را در دست گرفته و باعث میشوند که طولانی بودن زمان مونولوگها از ریتم تئاتر نکاهد.
همیشه هنگام نقد فیلمهای بیضایی گوشه چشمی به تئاترهای او و ویژگی های تئاتری در سینمای وی مبذول میداریم اما در بحث در باره ریتم تئاتری که مهمترین و قابل لمس ترین نکته در آخرین تصنیف بیضایی (« افرا یا روز می گذرد» ) محسوب میشود به نکات ظریفی از قابلیتها و قوانین سینما برخورد میکنیم که شاید ورود این قواعد به تئاتر و به گفته ای دیگر تئاتری شدن این قواعد یکی از دلایل تازگی و بکارت فرمی بیضایی در « افرا یا روز می گذرد» به حساب می آید. ریتم داستانی افرا به تدریج سرعت می یابد و روایت داستان را از یک اوتو بیوگرافی ساده به یک درام پر کشش (که در نقدهایی این فراوانی کشش را نکوهیده اند.) تبدیل میکند. اما این تغییر ریتم و شدت یافتن سرعت با یک انگیختار روانی در سینما به نام مونتاژ شتابی ترکیب شده و در روایت « افرا یا روز می گذرد» توسط بیضایی به کار گرفته شده است. مونتاژ شتابی ، که نخستین بار توسط دیوید وارک گریفیث در روایتی سینمایی به کار گرفته شد عبارت بود از کوتاه کردن طول نماها برای تند کردن ریتم داستانی و ایجاد هیجان. در « افرا یا روز می گذرد» روایت ها به تدریج کوتاه می شوند ، فاصله خالی برای تغییر روایت کننده به تدریج کوتاه شده و در انتها کاملاً از بین رفته و دیالوگها گاه در دل یکدیگر بیان میشوند؛ این تغییر ریتم با ورود شخصیت نویسنده به نمایش در انتهای داستان به نقطه پایانی خویش می رسد و چند دقیقه نتیجه گیری انتهایی خارج از فرایند ریتمیک داستان ، اتفاق می افتد . همین دو گانگی فضایی ست که برخی از منتقدین را نسبت به انتهای « افرا یا روز می گذرد» آشفته گردانیده است ، مونولوگ سیاسی نویسنده نیز بگونه ای رودر رو و مستقیم بیان میشود که کاملاً بی تاثیر قلمداد شده است.اما این حضور نویسنده (که به گفته بسیاری اضافه کردن کاراکتر در لحظه های انتهایی به درام برای نتیجه گیری منطقی محسوب میشود و به عنوان ضعف محسوب میگردد) برای من ساختار شکنی خاصی بود که نشان میداد بیضایی بر تئاتر روز و سبکهای تازه تئاتری نیز تسلط خاصی دارد و دارای ویژگی خاصی ست که هر کارگردانی از آن برخوردار نمی باشد : بیضایی با مخاطبش پیش میرود و پیشرفت میکند.
عدم وجود این انگیزش در بسیاری از کارگردانان باعث شده که اجراهای دوم تئاترهای موفقی چون «ملاقات با بانوی سالخورده» و «شمس و پرنده » که اجراهای اول موفقی داشتند با شکست مواجه شود. به حتم تئاتر همان تئاتر است و کارگردان همان کارگردان ، فقط تماشاگر است که تغییر میکند و به روز میشود ، تماشاگر امروز دیگر تئاتر بروک و برشت را میشناسد و برایش نقل قول کردن از سوفوکل باید با احتیاط صورت پذیرد ، بیضایی در « افرا یا روز می گذرد» هم کارگردانی و هم نویسندگی اش را به روز کرده است بطوری که به حتم میتوان حدس زد این اثر با نمایشی که چند سال پیش اجازه اجرا نگرفت تفاوتهای آشکاری دارد. در هر صورت شخصیت نویسنده ، که ما صورت او را در انتها ی نمایش میبینم که رو به ما مونولوگ خودش را بیان میکند ، از ابتدای نمایش حضور داشته و به حتم یک شخصیت جدید نیست ، او همان کاراکتری ست که در ابتدا دادگاهی ترتیب داد و این اشخاص را برگزید تا در این دادگاه مواخذه شوند . از همان ابتدا باید باور کنیم که مونولوگها هر چند رو بروی تماشاگر و به سوی گفته میشوند و لی مخاطب اصلی بازیگر به حتم شخص نویسنده میباشد, حضور نویسنده در ابتدا و انتهای تئاتر نه تنها برای اثبات پایبندی به ساختار دراماتیک که یکی از ابزاری ست که بیضایی استفاده کرده است تا این نکته را به تماشاگر گوشزد نماید که این تنها یک نمایش است و خودِ واقعیت نیست! و این اعتقادِ او به دلیل نگاه اجتماع- محور اوست که بر هنرورزیِ او تاثیر مستقیم گذاشته است. بیضایی از شخصیت نویسنده استفاده نمیکند که مونولوگی سیاسی بگوید و یا فضا شکنی خاصی انجام دهد ، شخصیت نویسنده در « افرا یا روز می گذرد» در حقیقت تابلوی «این یک پیپ نیست» است در میان تمام آثار مگریت. اما بر بحثی که آمد اصلاح کوچکی نیاز است ، در آخرین اثر بیضایی کاراکترها در حقیقت تیپ هستند و نه شخصیت . تیپ بودن آدمها از همان ابتدای نمایش وبا معرفی و سپس نامگذاری افراد کاملاً مشهود میباشد. تیپ سازی موفقی که مخاطب را درین اندیشه غرق مینماید که آیا تاکنون چنین تیپهای ظریف و کاملی را بر صحنه تئاتر تجربه کرده است ؟ تیپهایی که کاملاً مستند و واقعی به نظر می آیند و به حتم نمیتوان قدرت بازیگران را در زنده کردن و مستند نمودن این تیپها نادیده گرفت، بازیگرانی که هریک در جایگاه خود به اوج بازیگری اش رسیده است ، در حقیقت در « افرا یا روز می گذرد» سن تئاتر مکانی ست برای حرفه ای ها که در مقابل یکدیگر دوئلی دوستانه را به نمایش گذارند ، دوئلی که به حتم برنده اش بیضایی ست .
فضا سازی در « افرا یا روز می گذرد» با نور پردازی دقیق و طراحی صحنه ای ظریف کامل شده است، این دو در کنار یکدیگر و تنها برای تکمیل هم در نمایش حاضر شده اند ، دکور ساده و کم حجم با کمک بازیسازها به سرعت تغییر می یابد و نورپردازی ای ظریف ، باور پذیری آن را کامل تر میکند، گاهاً نیز این همکاری بالعکس میشود و نورپردازی ای خاص نمایانگر فضا و مکانی خاص میشود که گاهاً و سایل یا بازیسازان در رسانش این فضا به خدمت نور پردازی میشتابند. این سادگی روایت در صحنه، فضا ، موسیقی ، تیپها و کلیت نمایشنامه در جاهایی تبدیل به خوره میشود و به گفته هدایت روح تماشاگر را می خورد ، اما واقعا چرا بیضایی بازیگران را در کنار هم قرار نداد ه است تا روبروی هم دیالوگ بگویند ، چرا کنشها و واکنشها را مستقیم به نمایش نگذاشته ، چرا از دکورها فقط به عنوان عناصری استفاده کرده است که بین آدمها فاصله می اندازد ... بیضایی « افرا یا روز می گذرد» را در مرثیه گذشته از دست رفته مان نساخته است، افرا داستان آدمهایی ست که فقط از هم دور میشوند، آدمهایی که روبروی هم سخن نمیگویند و با هم حرف نمیزنند، این آدمها خودخواه نیستند ولی از یکدیگر فاصله دارند ، فاصله ای شاید تا ابدیت ، این حاصل حسرتی ست که بیضایی به تماشاگرش منتقل مینماید ، حسرت رو در رو قرار گرفتن آدمها ، حسرت گفتگو.
* لمنوس
لمنوس در حقیقت نام جزیر ه ای میباشد که هفایستوس Heohaestus بدان تبعید گردید ، هفایستوس پسر زئوس و هرا بود که به خاطر طرفداری از مادر توسط زئوس به زمین افکنده شد و لنگ گردید.( در روایتی دیگر لنگ به دنیا آمد و به همین سبب از آسمانها رانده شد.) هفایستوس صنعتگر ورزیدهای بود به گونه ای که در کتبی او را خدای آهنگری نامیده اند. در اساطیر رومی هفایستوس با وولکانوس برابری میکند.
برای تئاتر مکزیک و رائول والس بازگشت و اقتباس از ادبیات اسطوره ای یونان حرکتی ست که پیش از این نیز برایشان موفقیتهای گسترده ای را سبب شده است. با نگاهی دقیق تر ، روایت خدایان رانده شده پس از گذشت چندین قرن همچنان جذابیت و قابلیتهای روایی تازه ای را در خود کشف میکند که اقتباس های موفق تازه با فرمهای روایی بکری را سبب ساز میگردد. تئاتر لمنوس یکی از همین اقتباسهایی ست که فرم روایی آن خیره کننده است ، این تئاتر در جشنواره امسال به خاطر حرکات فرم ظریف و دقیق و بازیگرانی با بدنها و بیان به شدت آماده شهرت یافت ولیکن نگاه منتقدانه دریچه هایی را در تئاتر والس که اقتباسی آزاد از اثری از سوفوکل محسوب میشود میگشاید که برای مخاطب دائمی این هنر باستانی شگفت انگیز و بر دانش آموختگان این هنر کلاس درس می باشد. داستان با تبعید هفایستوس به لمنوس آغاز میشود و با کشتار تروا به پایان میرسد ، نیمه آغازین داستان کشمکش هفایستوس است با طبیعت برای سازگاری با آن و آغاز زندگی ای تازه به سبکی رابینسون کروزوئه وار ، اما نیمه انتهایی داستان حضور اودیسه است برای گرفتن کمان هفایستوس و برخورد هفایستوس با یک گروه آدمیزاد پس از 9 سال . ساختار دراماتیک اثر کامل است دو نقطه اوج و دو نقطه فرود ، پیروی از اسلوب کلاسیک نمایشنامه (که به حتم برداشت از اثر سوفوکل نویسنده را به این اجبار میگماشت ) . اما روایت مدرن این داستان کلاسیک یعنی تغییر پارامترهای تئاتر کلاسیک به نشانه های تئاتر مدرن امری ست که والس به خوبی از عهده آن بر آمده است .
در ابتدا صحنه برهنه نمایش ، برای مخاطب یاد آور شیوه نمایشی بروک است و برای مخاطبی که تالار قشقایی را میشناسد و از کمبودها ی آن با خبر است این اطمینان حاصل میشود که نمایشی با تکنیک تئاتر برهنه یا فضای خالی روبرو خواهد شد. اما این گمان که چقدر کارگردان میتواند به اسلوب و شیوه فوق الذکر پایبند بماند سوالی ست که به حتم مخاطب را وسوسه مینماید. بروک معتقد است : «برای تئاترفقط به یک چیزنیازهست: انسان. باید بخاطر داشت که تئاتر را آدمیان می سازند و با تنها ابزاری که در دسترس دارند ، یعنی انسان اجرایش می کنند . بنابراین ، این شکل ذاتا" جایی است که خالص و ناخالص در هم می آمیزند . این درهم آمیزی ، سرشتی رازآمیز دارد و بنیان هر تجربه ی معقول است ، جایی است که انسان عادی و انسان اسطوره ای را می توان در یک زمان دریافت و ادراک کرد .» و لمنوس تعبیر کاملی از تئوری بروک میباشد. فرم صحنه را میسازد و بازیگر در میان این فرم به تلقین صحنه کمک میکند و همین بازیگران هستند که موسیقی تئاتر را با هم نوایی ایجاد میکنند. لمنوس ، استفاده از امکانات اضافی (موسیقی و طراحی صحنه) را به بازیگران سپرده و این یکی از بدعتهایی ست که این تئاتر در برابر چشم مخاطب به نمایش میگذارد . همنوایی بازیگران به حتم از هر موسیقی ای تاثیرگزارتر است و از نگاهی دیگر موسیقی کاربردی نیز محسوب میشود بدین معنی که موسیقی در نمایش عنصری الحاقی قلمداد نمیشود که زاییده فضا و داستان است. به طور مثال هفایستوس زمانی که به غاری پناه میبرد این بازتاب صدای اوست که هم آوایی ای را ایجاد نموده و آن را تبدیل به موسیقی اثر کرده است . فضای کلی داستان هم که در جزیره ای دور افتاده اتفاق می افتد به حتم راه را برای والس در زمینه صدا پردازی نمایشش هموار نموده است.
گونه روایت نمایش نیز درخور اهمیت و توجه است. غالب نمایش در حقیقت به صورت تک بازی ارائه می شود و فقط درابتدا و انتهای داستان شخصیتهای فرعی وارد میشوند؛ تغییر قهرمان داستان از کنشهایی ست که نویسنده برای نوع روایت نمایشش برگزیده است. نقش هفایستوس توسط تمام بازیسازان به گونه ای اجرا میشود و این تغییر قهرمان نیز با ترفندی لطیف و زیرکانه اجرا شده است. هفایستوس به دلیل لنگی اش از دربار خدایان اخراج میگردد پس پایبندی زمینی که هم به شخصیت وجودیت زمینی میدهد و هم از ویژگیهای کاراکتر محسوب میشود گزینه ای ست برای رائول والس تا قهرمانش را از بازیسازان جدا گرداند. هر بار که نوبت بازیگری میشود تا در قالب قهرمان فرو رود، این پابند سفید است که او را به مخاطب می قبولاند .
لمنوس ترکیبی از دنیای سنتی و مدرن تئاتر است ، یک شاهکار در حرکت و فرم و یک بداعت وجد آور در گونه روایت.

* نوک زبان
همیشه حس آنی مخاطب در انتهای برخورد او با اثر هنری کامل ترین و منطقی ترین حسی ست که میتوان آنرا برداشت از اثر هنری نامید. در انتهای نوک زبان، من به وجد آمدم و در خروج از تئاتر شهر وقتی یکی از دوستان از کیفیت تئاتر سوئیس از من پرسید گفتم:« من فیلم مستند دیده بودم ، در جشنواره فیلمهای کوتاه تهران انیمیشن مستند هم دیدم (سیانوزه) ، ولی این اولین بار بود که به تماشای یک تئاتر مستند نشستم.»
«نوک زبان» حضور عالی هنر است در عرصه علم و بگونه ای ارتباط متقابل این دو عنصر، داستان نمایش توضیح فرایندی ست به نام «نوک زبان» یا « TOT » که طی آن گوینده چیزی را که در ذهن دارد نمیتواند به مخاطب منتقل کند. در ابتدای تئاتر با حرکات فرم گنگ و مبهمی روبرو هستیم که پس از چندی یک روبات به ما گوشزد میکند تا در این حرکات دقیق نشویم ، این فرم هیچ معنای خاصی را در بر ندارد. اما این فرم آغازین در حقیقت گونه ای لایت موتف (ملودی خاصی که در یک حس و حال خاص در طول اثر تکرار می شود) است که کارگردان به خوبی از آن بهره گرفته است. اما از همان آغاز حضور روبات بر روی سن «لوکاس بانگرتر» کارگردان اثر انگیزه های مخاطب را به سوی اثری مدرن بر پایه علوم روز رهنمون می سازد . موضوع علمی تئاتر هرچند بر مخاطبین تئاتر زیاد خوشایند نمی آیند اما ترکیب بهینه طراحی صحنه ، بازی در خور توجه بازیگران ، نور پردازی و موسیقی آنچنان بر داستان مسلط میشوند که گاهاً احساس میشود حس دراماتیک و فضای هنری داستان بر مفهوم علمی آن برتری یافته است. مخصوصاً در نیمه های سقوطی منحنی نمایشنامه که با حضور زیرکانه ترانه و اجرای بازیگران حس نمایش به یک شوی تلویزیونی تقلیل یافته و مخاطب از منحنی سقوطی داستان نجات مییابد. فضای نمایشنامه ، حرکات فرم و در هم آمیختگی دیالوگها که در برخی زمانها گمان ِ خوردگی دیالوگ بازیگری توسط بازی یار مکملش را به مخاطب منتقل میکند همگی دست در دست یکدیگر داده اند تا به بهترین نحو فضای مغز را در زمان فرایند «نوک زبان» یا « TOT » به نمایش گذارند و این به حتم بهترین و موثرترین حالت است در ارتباط مخاطب با موضوع و تسریع در فهم فرایند ، اتفاقی که در مستندهای تصویری بسیار مشاهده شده است ( مانند فیلم مستندی در باره مضرات قرص اکس که تدوین شتابی و گونه عجیب کادر بندی مخاطب را در حالت استفاده کننده قرار میدهد.) در این شرایط مخاطب خود عنصری از فرایند علمی شده و درک این فرایند که به حتم برای عوام پیچیدگی هایی قابل توجه دارد را تسریع مینماید. چیدمان بازیگران در فرمهای ساده و استفاد از المانهایی که بیشتر اشکال ساده هندسی را تشکیل میدهند ،مربوط به فرایندهای روانشناسیکی میباشند که نیاز به بحث خاص و تخصص خاص خود را دارد. تغییر نور با تغییر فرایندهای مغزی، از دیگر المانهای قابل توجه و ساده فهم استفاده شده در تئاتر است .
تقسیم سن به ، آوانسن که بازیگران در آن بر روی مسطتیلهایی شبیه تریبون که با نورهایی داخلی روشن میشوند به ایراد سخنرانی میپردازند و قسمت انتهایی که اتاقکی شیشه ای آن را از آوانسن جدا میکند و فرایندهای ریاضی بر شیشه آن توضیح داده میشود و همچنین بازیسازها هنگام مونولوگهای بازیگری خاص در داخل آن به تایید یا تکذیب یا بازیسازی فرایند می پردازند و همچنین قسمت بالایی اتاقک شیشه ای که تنها در قسمت کوتاهی از تئاتر (بخش اجرای ترانه ای قدیمی) از ان استفاده میشود ، طراحی صحنه مختصر ولی چر مفهوم اثر را تشکیل داده است. اگر قسمت آوانسن را فرایند خروجی مغز بگیریم به حتم فرایند داخل اتاقک شیشه ای ، سیستماتیک آن فرایند است تا تبدیل به جریان خروجی مغز گردد و اینجاست که ما طی عمل «نوک زبان» یا « TOT » مجبوریم دوباره به اتاقک شیشه ای برگردیم و یک دایره خاص را دور بزنیم تا به موضوع بحث برسیم و به گفته ای دیگر درمان فرایند «نوک زبان» یا «
:: نوع مطلب :
:: نوشته شده توسط : امير اطهر سهیلی در جمعه بیستم اردیبهشت 1387